تبليغاتX
مهندس

مهندس

با سلام

این روزها داغترین خبری که می شنویم یا می بینیم ماجرای لبنان هست

فقط یه ارزو می کنم که هیچ وقت ادمو از خونه خودش نندازن بیرون چون

خیلس سخته...

اره سخته که پدر ادم رو جلوی چشماش بزنن و

خیلی سخته که.... 

 

 

       

آزاده

 

من  زاده  شدم  دوباره  با  تو

آزاده   شدم      دوباره  با  تو

بودم چه غمين و زار و بى دل

دلداده   شدم    دوباره  با  تو

خودخواهى و نخوتم فزون بود

افتاده    شدم    دوباره  با  تو

چندى  كمرم  ز  غصّه خم بود

استاده    شدم   دوباره با  تو

جانبخش و فرح فزاى و صافى

چون  باده شدم دوباره  با  تو

بودم چو كوير، خشك و بى بار

دلشاده  شدم   دوباره  با  تو

بى جان و خموش و مرده بودم

آماده     شدم    دوباره  با  تو

من  زاده  شدم  دوباره  با  تو

آزاده   شدم      دوباره  با  تو

 

 

 آه و آهن

آن  کاروان  آهن، پر  شد  چو  سرنشینش                 

ناليد  و   چرخ  ساييد، بر  خطّ   آهنينش

قلبم فشرده مى شد، در زير چرخهايش              

يارم  وداع  مى  كرد، با  رمز  دستهايش

چشمان من دو تنها، پاهای من دو خسته

من دست و پای بسته، او در قفس نشسته        

آنجا پر از  هیاهو،  من  در   سکوت  کامل

دنیای من فقط بود،  آن سر نشین محمل

آن  روز  داغ  و  خسته، آن  كاروان   آهن               

جانم  به دست  او بود، در  واپسين رفتن

آن   کاروان  آهن،  چون   اژدهاى  بى  پا               

بلعيد    در   دهانش،  اندام   دلبرم     را

ناگاه   نعره اى   زد، همچون  نفير  ديوان               

خيزى گرفت و گم شد، در پهنه ی بيابان

آهنگ   آن  كجاوه، تنها   تكان  تكان  بود

خونابه ی دل من، آنجا  چكان  چكان  بود

او رفت و بار ديگر، حسرت رفيق من شد          

شبهاى  بى ستاره، يار شفيق  من شد

او در افق نهان شد، در پيش ديده ی من                  

من مانده  بودم  و  من، در ايستگاه آهن

من  ماندم   و  دوباره، تنهايى  و  تباهى                   

در  بند  ديو  ماتم، در   ظلمت و سیاهى

شايد به خواب بودم، آن روزهاى دوشين            

هرگز نديده  بودم، آن  چشمهاى نوشين

شايد كه  اين سراسر، افسانه بود و رويا              

من  خواب   ديده  بودم، آن  روزهاى  زيبا

از  سنگ  ناله   خيزد، روز     وداع   ياران            

فرياد  من  ولی  مُرد، در  زير  سيل باران

ازسنگ  ناله برخواست، از  ابر  ژاله باريد          

محبوب من چرا  رفت؟ بازش به من بیارید

شاید که  مویه  کردن، تنها  دوای من بود

خشكيده بود امّا، سرچشمه هاى این رود

گفتن  چگونه  باید، این  درد بی  امان  را                  

صدها   جریده  باید، هجران  عاشقان  را

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 1:17 توسط ب |


نام: هديه تهراني
تاريخ تولد: 1351
مدرك تحصيلي: ديپلمه
...............................................

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 11:23 توسط ب |


آدما از آدما زود سير مي شن

آدما از عشق هم دلگير مي شن

آدما رو عشقشون پا مي ذارن

آدما آدمو تنها مي ذارن

منو ديگه نمي خواي خوب مي دونم

تو كتاب دلت اينو مي خونم

*****

يادته اون عشق رسوا يادته

اون همه ديوونگي ها يادته

تو مي گفتي كه گناه مقدسه

اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آخ آدماي روزگار

چي مي مونه از شماها يادگار

*****

ديگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دو رو خسته شدم

نمي خواي بموني توي اين خونه

چشم تو دنبال چشماي اونه

همه ي حرفاي تو يك بهونه ست

اون جهنمي كه مي گن اين خونه ست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 1:26 توسط ب |


عشق و ازدواج

 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"

 

استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين

شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته

باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسيد: "چه آوردی؟"

 و شاگرد با حسرت جواب داد:

"هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: "عشق يعنی همين!"


شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"

استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.

اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!" 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد

پرسيد  که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

"به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.

ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 0:59 توسط ب |


آنگاه که ...

 

آنگاه كه گريه كردم گفتند بچه است !

آنگاه كه خنديدم گفتند ديوانه است !

آنگاه كه جدی بودم گفتند خودش رو می گیره !

آنگاه كه شوخی كردم گفتند جلف است !

آنگاه كه سخن راندم گفتند پر چانه است !

آنگاه كه ساكت شدم گفتند عاشق است !

و اکنون که عاشقم می گویند گناه است !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 0:58 توسط ب |


X


Home
Email
Night Skin

Archives

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385


Categories

بیوگرافی خوانندگان و بازیگران
حرف هاي dj tanha


Links

بستنی
برق
بنیامین
تبلیغ رایگان
اگه خودش باشه چي ميشه
بهترین دانلودها
love
امام علي
افسانه باران
الهه
نوشته های من_ فریبا
مريم( دل شكسته )
صبا
هيئت دلدادگان حضرت زهرا(س)تبريز
عاشق ترين پروانه
سايت طراحي اينترنت
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


LinkDump

هیئت عزاداری دلدادگان حضرت زهرا(س)تبريز
حسن عزیزیان
چکامه
علی روحی
صبا
معرفی سایتها و وبلاگهای شما
برق
بستنی
آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


میرحسین موسوی