|
این روزها داغترین خبری که می شنویم یا می بینیم ماجرای لبنان هست فقط یه ارزو می کنم که هیچ وقت ادمو از خونه خودش نندازن بیرون چون خیلس سخته... اره سخته که پدر ادم رو جلوی چشماش بزنن و خیلی سخته که....
|
| |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 11:23 توسط ب |
آدما از آدما زود سير مي شن آدما از عشق هم دلگير مي شن آدما رو عشقشون پا مي ذارن آدما آدمو تنها مي ذارن منو ديگه نمي خواي خوب مي دونم تو كتاب دلت اينو مي خونم ***** يادته اون عشق رسوا يادته اون همه ديوونگي ها يادته تو مي گفتي كه گناه مقدسه اول و آخر هر عشق هوسه آدما آخ آدماي روزگار چي مي مونه از شماها يادگار ***** ديگه از بگو مگو خسته شدم من از اون قلب دو رو خسته شدم نمي خواي بموني توي اين خونه چشم تو دنبال چشماي اونه همه ي حرفاي تو يك بهونه ست اون جهنمي كه مي گن اين خونه ست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 1:26 توسط ب |
عشق و ازدواج شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟" استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: "عشق يعنی همين!" استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!" شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 0:59 توسط ب |
آنگاه که ... آنگاه كه گريه كردم گفتند بچه است ! آنگاه كه خنديدم گفتند ديوانه است ! آنگاه كه جدی بودم گفتند خودش رو می گیره ! آنگاه كه شوخی كردم گفتند جلف است ! آنگاه كه سخن راندم گفتند پر چانه است ! آنگاه كه ساكت شدم گفتند عاشق است ! و اکنون که عاشقم می گویند گناه است !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 0:58 توسط ب |