+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 9:17 توسط ب
|
| |
%s نتیجه جستجو از %s برای %s |

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 9:15 توسط ب
|
صدام زد و گفت بمون واسم
گفت لحظه هامو بساز واسم
دل ساده و بيچاره من کرد باورش
هر چي داشت از دست داد بخاطرش
حالا بعده يه مدت بي خبري و در بدري
وقتي دل من هواي دلشو کرد با دلواپسي
راهي شهر يار شدم خدا ميدونه با چه اميدي
اما وقتي ديدم واسش پيدا شده عشق جديدي
ديگه منو نميخواهد به هر دليلي
با دلي شکسته بار سفر رو بستم
ديگه از شهرشون سير شدم و خيلي خستم
يه دفعه يه عابري که مثل من بود
انگاري دل اونم شکسته تر از من بود
گفت اين شهر يه شاهي داره
اون واسه هر دردي دوايي داره
گفت برو پيش اون رازتو بهش بگو
هر چي درد و دل داري واسش بگو
من با حرف اون عابر راهي قصر پادشاه شدم
ديدم سر در وازه قصر خيلي شلوغه کم مونده بود پشيمون بشم
از کساي که اونجا بودن پرسيد م اسم شاهتون چيه
اين همه شلوغي بخاطر کيه
يکي گفت اسم شاه ما امام رضاست
تنها اسم اون بر هر دردي دواست
يکي گفت بهش ميگن ضامن اهو
اين همه عاشق هست بخاطر او
گفتم اخه من غريبم منو نميشناسه
گفتن خودش غريبه در تورو خوب مي دونه
درد تو دلم تازه شد اشک هام رو گونه هام جاري شد
رفتن جلو ديدم يه زره از دور ديده شد
نيت کردمو چسبوندم خودم به زره
در دل هامو گفتم و زدم يه تيکه پارچه سبز گره
بعد اونروز تا حالا از غم هام کم شد
انگاري درد هام يکي يکي واسش چاره پيدا شد
حال ميدونم که که شاه شهر غريب ها
کسي که ميدونه دردمو هست امام رضا
اون که نداره واسش فرقي بين ادم ها
هموني هستکه ضامن اهو ميگن بهش ادم ها
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 14:33 توسط ب
|